تبليغاتX
باران
...باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان
 

سلام دوستای گلم خوب هستین ؟

براتون از خدا  آرزومندم یه دل شاد و یه تن سالم و یه لب همیشه خندون

اول از همه پساپس عید قربان رو تبریک میگم و پیشاپیش عید غدیر رو

........اما از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است

روز دانشجو مبارک

   

 

به همین مناسبت این شعر قشنگ رو تقدیم میکنم به همه شما

 اهل دانشگاهم  

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم

خرده عقلی

سر سوزن شوقی

اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی می نویسم تكلیف

می سپارم به شما

تا به یك نمره ناقابل بیست

كه در آن زندانیست

دلتان زنده شود

چه خیالی چه خیالی می دانم

گپ زدن بیهوده است

خوب می دانم دانشم بیهوده است

اوستاد از من پرسید

چقدر نمره زمن می خواهی

من از او پرسیدم

دل خوش سیری چند

اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش

جانمازم جزوه

مشق از پنجره ها می گیرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم

كه خروس می كشد خمیازه

مرغ و ماهی خواب است

خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود

درس بی كرنش می خواندیم

نمره بی خواهش می آوردیم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه غش می كردیم

كلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آنروز

مثل یك بازی بود

كم كمك دور شدم از آنجا

بار خود را بستم

عاقبت رفتم در دانشگاه

به محیط خشن آموزش

و به دانشكده علوم سرایت كردم

رفتم از پله كامپیوتر بالا

چیزها دیدم در دانشگاه

من گدایی دیدم در آخر ترم

در به در می گشت

یك نمره قبولی می خواست

من كسی را دیدم

از دیدن یك نمره ده

دم دانشگاه پشتك می زد

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دوبرابر بكنند

و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد

من در این دانشگاه

در سراشیب كسالت هستم

خوب می دانم استاد

كی كوئیز می گیرد

برگه حذف كجاست

سایت و رایانه آن مال من است

تریا، نقلیه و دانشكده از آن من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد

همگی می میریم

و اگر حذف نباشد

همگی مشروطیم

نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود

كار ما نیست شناسایی مسئول غذا

كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ

پی اصلاح خطاها برویم

 

اهل دانشگاهم
رشته ام علافی‌ست
جیب‌هایم خالی ست
پدری دارم
حسرتش یك شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی كه مرا كرده جواب.

اهل دانشگاهم
قبله‌ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌كاریست
من نمی‌دانم كه چرا می‌گویند مرد تاجر خوب است و مهندس بی‌كار
وچرا در وسط سفره ما مدرك نیست!
((
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید))
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند كه من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم!

كار ما نیست شناسایی هردمبیلی!
كار ما نیست جواب غلطی تحمیلی!
كار ما شاید این است
كه مدرك در دست
فرم بی‌گاری هر شركت بی‌پیكر را 
  پر بكنیم

------------

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در جمعه سیزدهم آذر 1388  |
 

از پله ها پایین می آمدم وسؤالی گوشه ی ذهنم بالا پایین می پرید، سوالی از زندگی، مرگ، از انسانی که لحظه ای پیش در کنارش بودم.

ماه هاست که این اتاق برایش خانه و این تخت برایش تنها تکیه گاه است، او که اکنون می داند برای نبرد قوایی باقی نمانده . چند بار در ذهنش لحظه ی مرگش را تصور کرده، دوستانش، همسرش، خانواده اش، سنگ قبر گرانیتی اش، شمع ها و خرما هایش، ... و صدای گریه ی کودک خردسالش را که نمی داند مادرش دیگر هرگز چشمانش را باز نخواهد کرد.

صدایی در گوشه ی ذهنش فریاد می زند "نه"

نه او باید بجنگد برای دختر کوچکش، برای محبت مادرانه اش، برای او ... آری برای او

اما رنگ سفید اتاق، سرم و صدای بلندگو که پزشکی را به بخش اورژانس صدا می زند به یادش می آورد که دیگر فرصتی نیست.

چند ماه پیش به او گفتند سرطان دارد و او به خود قول داد همان طور که راسخ به بیمارستان می رود، راسخ نیز بازخواهد گشت. او جنگید با تمام قوا جنگید اما شمشیر علم همیشه در برابر نیروی مرگ پیروز نیست.

دخترش را در آغوش می گیرد. شاید این آخرین بار باشد. گرچه کاملا هشیار نیست، گرچه از گرمای این تب عفونی می سوزد اما می دانم می کوشد آخرین دیدارش را به بهترین نحو به انجام برساند.

استاجر بخش داخلی ام و این اولین بار است که کسی را در روزهای پایانی زندگی اش همراهی می کنم. نمی دانم چه باید گفت، چه باید کرد، می ترسم از حرکتی که ترحم به حساب آید، محبتی که پذیرفته نشود و یا کلامی که قلب مادری را پیش از مرگ برنجاند.

وقتی سر morning انترن کشیک شب گفت بیمارم نیمه شب arrest قلبی کرده پیش از هر واکنشی چهره ی دختر بچه ای را به یاد آوردم که به عشق دیدار مادرش آمده بود، به امید بهتر شدنش او را بوسیده و رفته بود. کودکی که دیگر مادر نداشت......

 

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  |
 

 

آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دينا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد.

 يکي از طرفدارانش نوشته بود:چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد؟

 او در جواب گفت:
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در سه شنبه نوزدهم آبان 1388  |
 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

به اندازه قطرات باران ، به اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388  |
 
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست". گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام.


تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد.

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در جمعه یکم آبان 1388  |
 

پیرمردی تنها در مینه‌سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی‌اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در . نیویورک زندگی می کرد پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده‌ام. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی" .دوستدار تو پدر". پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام. 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند.

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.
نتیجه اخلاقی: "هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می‌توانید آن را انجام بدهید "

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در دوشنبه بیستم مهر 1388  |
 
بنام آفریننده هستی بخش

نه هنوزم باورم نمیشه یعنی اصلا باورکردنی نیست

خبر کوتاه بود و بسی تلخ.......

فقط ۳روز قبل بود که از آن جاده گذشتم جاده ای که بهتره اسمشو بذاریم جاده مرگ

آره مرگ یک بدرـمرگ آرزوهای یک دختر و مرگ یک استاد........

استادی که بیشتر درس زندگی را از او آموختیم درس عشق و درس روبرو شدن با واقعیات

در کنار او و با او حس غمگین کودکان معلول ذهنی را شناختیم و دقایقی هر چند

کوتاه از نزدیک با زندگی این مظلومان از یاد رفته آشنا شدیم.......

آری او نه تنها با مرگش دخترش را یتیم کرد که ما هم یتیم راهنمایی های او شدیم

آن کودکان مظلوم نیز یتیم شدند.

 

ولی نه باورم نمیشه؟!

چطور میشه یک انسان با تمام بهترینهایی که یه انسان میتونه داشته باشه

حالا........

حالا زیر یک مشت خاک سرد خوابیده باشه.

.......ما هنوزم تشنه شنیدن درس ناتمومت هستیم استاد

 

هیچ وقت  نمیتونم سه شنبه های باییز ۸۶ رو فراموش کنم چقدر زود گذشت و به 

همون اندازه فراموش نشدنی.

تنها کلاسی که ساعت ۴-۲برگزار شد و کسی سر اون کلاس نخوابید....

کلاسی که لحظه لحظه اش برای ما خاطره شد.

 

ولی گلچین روزگار واقعا خوش سلیقه است که او را چید و برد.........

 

امروز هم بعدازظهر یک سه شنبه باییزی است و ما آمدیم به دیدار شما

ولی جواب سلامی نشنیدیم و در غربت این آرامگاه ابدی تنها نوای دلنشین قران

مرهم دلهای شکسته مان شد

فکر میکردیم با آمدنمان بر سر مزارتان و دیدن آن سنگ قبر مرگتان را باور میکنیم.......

ولی نه هنوز هم باور کردنی نیست.

 

کاش به قول آن هم شاگردی در آخرین جلسه میگفتی خدانگهدار برای همیشه.

تک تک آن لحظات برایم خاطره شد خاطره ای شیرین که بایانی تلخ داشت و آن را به

 صندوقچه ذهنم  میسبارم در کنار دیگر خاطرات تلخ و شیرینم....

 

ولی یادمان باشد مرگ بایان کبوتر نیست

خدایش بیامرزد............

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388  |
 

سلام

شروع سال تحصیلی جدید رو به همگی تصلیت میگم و امیدوارم امسال بهتر از سالهای قبلی باشه البته از بابت تاخیر پیش آمده هم خیلی خیلی شرمنده اما به خدا تغصیر ما نبود من نمی دونم چه حکمتیه هر وقت میریم کتابخونه سایت دانشگاه تعطیله!!!

واما پست جدید امیدوارم خوشتون بیاد(یه سر برین به ادامه مطلب)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در چهارشنبه هشتم مهر 1388  |
 
با عرض سلام فراوان و تبریک عید سعید فطر البته کمی با تأخیر که امیدوارم ما رو به خاطرش عفو کنید البته خیلی هم تغصیر ما نبودا این بلاگفا دوباره قاطی کرده بود.

خوب بهتره بجای پر حرفی شما رو دعوت کنم که به ادامه ی مطلب یه سری بزنید پشیمون نمی شید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 
خیلی سخته از عدالت و برابری حرف بزنی اما در عمل به اونچه گفتی پایبند نباشی

خیلی سخته از مردانگی و حق دم بزنی اما وقتی دردمندی دست نیاز به سمتت دراز می کنه روتو برگردونی و بری

خیلی سخته از مسلمون بودن حرف بزنی و وقتی برادر مسلمونت فریاد میزنه و خونش روی زمین پایمال میشه یا داره از گشنگی و فقر و مریضی میمیره تو بگی"چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه! اگه ما عرضه داشتیم مشکلات خودمونو رفع می کردیم یا مثل خیلی های دیگه بگی به ما چه می خواستن زمین هاشون رو به یهودیا نفروشن یا..."

جالبه ها طرف نماز شب می خونه یا روزی هزار بار مفاتیح خر میزنه اما لحظه ی امتحان که میرسه پشت میکنه به حقیقت اسلام و میگه "بابا به من چه"

یه وقت نگی اینطوری نیست که هست! اگه امروز به خودت زحمت دادی و یه سر تا سر کوچتون یا خیابونتون رفتی ودیدی هیچ کس آماده ی دفاع از برادر های هم کیشش نشده اونوقته که میگی ای دل غافل اگه دنیا رو آب ببره این ملت مسلمون رو خواب می بره!

البته اینجا استثنا ً هیچ تمایزی بین عرب و عجم نیست که اگه عرب جماعت غیرت میرت داشت اینطوری رو سروکولشون سوار نبودن! اگه ایرانی هم یادش بود که اولین ملتی که برابری رو فریاد زد ودر عمل هم نشون داد ملت ایران بود،اونم تو 2-3 هزار سال پیش، که ما سردم دار حمالت از مظلومان و اولین نویسنده ی منشور حقوق بشریم امروز تو خونش به خواب زمستونی غفلت فرو نمی رفت؛ اما بدبختی اینجاست که اینم مثل خیلی چیز های دیگه از یادملت ما رفته که اگه نرفته بود از این 70 میلیون و خرده ای جمعیت ایران فقط 3-4 میلیون اونم ( البته با انتساب  سرباز وظیفه های بیچاره که زورکی می برنشون راه پیمایی) نمی رفتن برای حمایت از اونچه که نه فقط وظیفه ی مسلمونیشون که وظیفه ی انسانیشونه

من نه از اون دسته آدمایی ام که شعار میدن نه دوست دارم که شعار بدم فقط خواستم جزء اون دسته آدمایی نباشم که  چشماشون رو به هزار عذر بدتر از گناه رو حقایقی اینچنین فجیع می بندن و یادشون رفته اگه به فریاد یاری طلبی مسلمونی جواب ندن مسلمون نیستن!

   "اگه می بینی پیرو علی و کسی که برای علی اشک می ریزد و کسی که محبت علی در قلبش موج میزند  سرنوشتش و سرنوشت جامعه اش دردناک است معلوم است که علی را نمی شناسد و تشیع را نمی فهمد هرچند مه ظاهراً شیعه باشد  (دکتر شریعتی)"

|+| نوشته شده توسط ندا و سحر در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388  |
 
 
بالا